سيد صادق سجادى
77
تاريخ برمكيان ( فارسى )
به بغداد روانه كرد تا با ياران معتمد خويش خانههاى برمكيان و همه وابستگان ، اعم از ديوانيان و كارگزاران و خويشان ايشان را زير نظر گيرد « 1 » . از گزارش ابن خلكان به صراحت معلوم است كه يحيى و فضل و فرزندانشان در آن وقت در بغداد بودند كه سندى بن شاهك مأمور شد يحيى را گرفته در شهر منصوره به زندان معروف به « حبس الزنادقه » به بند كشد و سپس فضل و ديگر برمكيان را فروگيرد « 2 » . به گزارش طبرى ، همان شب كه جعفر را كشتند ، يحيى و تمام فرزندان و موالى او را گرفتند و املاك و اموالشان را مصادره كردند و رجاء خادم را به رقّه فرستادند تا اموال ايشان را بگيرد . زان پس نامه به شهرها نوشتند كه همه جا املاك و اموال وكيلان برمكيان را توقيف كنند . يحيى را در منزل خود ، و فضل را در دار الخلافه به حبس افكندند و نظاميان را دستور دادند كه هيچيك از برمكيان و وابستگانشان را اجازهء خروج از بغداد ندهند « 3 » ؛ چنان كه گويى حكومت و دولتى را به زير مىكشند . در روايتى منسوب به ابن قتيبه آمده كه سهل بن هارون ، كاتب يحيى ، نزد وزير مشغول نگارش توقيعات بود كه مردى دررسيد و از قتل جعفر خبر داد . قلم از دست يحيى بيفتاد و گفت « هكذا تقوم السّاعة بغتة « 4 » » . از مضمون بعضى گزارشهاى طبرى ، و به تبع او ابن اثير چنين برمىآيد كه يحيى و فرزندانش نيز همراه خليفه و جعفر در انبار بودهاند . چه آوردهاند كه هارون پيش از ترك انبار ، يحيى را آزاد كرد ؛ يا چون از انبار به رقّه رسيد يحيى و فضل و محمّد را در دير القائم به حبس افكند و خادمان و كنيزان و حتى زبيده مادر فضل را اجازه داد كه نزد آنان بمانند و دستور داد نيازمنديهاشان را تأمين كنند « 5 » . آوردهاند كه هارون از ميان برامكه ، بعضى از فرزندان خردسال فضل و جعفر و محمّد پسران يحيى ، و نيز محمد بن خالد بن برمك و فرزندان و وابستگانش را كه در امور دولت و وزارت چندان دخالتى نداشتند امان داد و آزاد كرد « 6 » . جهشيارى آورده كه يحيى را حبس نكردند بلكه در منزلش تحت نظر قرار گرفت و هارون پيام داد كه هر جا مىخواهد برود . امّا يحيى گفت اگر از من خشنودى به مكه يا به يكى از ثغور روم و الّا
--> ( 1 ) . مسعودى ، مروج ، 3 / 378 . ( 2 ) . وفيات ، 1 / 337 - 338 . ( 3 ) . طبرى ، 8 / 296 - 297 . ( 4 ) . الامامة و السياسة ، ص 167 . ( 5 ) . طبرى ، همانجا . ( 6 ) . طبرى ، همانجا ؛ جهشيارى ، ص 234 ؛ ابو الفداء ، المختصر ، 3 / 23 .